|
دنیای میرا نمیتوان عاشق بود مگر اینکه وجود داشت
| ||
|
از اینهمه تنهایی میترسم حس میکنم....هیچی حسم مهم نیست فقط برام دعا کنین. با هیرو فقط دارم میجنگم این روزا...تا دلتون بخواد ایمیلای ویران کننده میزنم براش!در جواب نگرانیاش حرفایی تحویلش میدم که خودم هم باور نمیکنم!سرد و تلخ! بعد اما نمیدونه که بیشتر وقتا زل میزنم به عکساش و اشک میریزم...نمیدونه تو دلم چقدر شرمنده میشم که باهاش اینجوری برخورد کردم..نمیدونه حجم دلتنگیم چقدر بزرگه...نمیدونه میرا داره خرد میشه..نمیدونه میرا امروز سر کلاس جلوی 20نفر زد زیر گریه....نمیدونه چند شب پیش تابلوی ورود ممنوع رو ندید بسکه تو خودش بود و داشت با ماشین روبرویی شاخ به شاخ میشد...خیلی چیزارو نمیدونه.. خدا چی؟خدا هم نمیدونه؟نمیبینه؟!! [ 91/02/26 ] [ 23:2 ] [ میرا ]
خیلی دل دل کردم که بنویسم یا نه اما مینویسم که یادم بمونه یادتونه گفتم تی منو با همکارش اشنا کرد؟ گفتم اخلاقاش یجورایی مثل هیرو بود...بعد تی ازم خواست بهش فرصت بدم..من نمیخواستم امادگیشو نداشتم به خود پسره هم گفتم نه یکبار نه دوبار بخدا 10بار گفتم بیخیال من شو..گفتم من به تنهاییم عادت کردم..گفتم بزار به حال خودم باشم اما ول کن نبود هی زنگ هی پیغام پسغام! بخدا راست میگن ادما فقط از دور دوست داشتنی اند باور کنید....قبول کردم یه مدتی با هم باشیم..گفت من یکیو میخوام درکم کنه باهام بمونه و... بعد چندباری باهاش رفتم بیرون خوب بود یعنی فقط روز اول خوب بود از روز دوم شروع شد..مریض بود به گمونم مینشست جلوی من تو روی من از دخترایی میگفت که باهاشون بود..میگفت اونا فقط دوستشن!من اما دوست دخترشم! من صبورم..یعنی هی صبوری کردم...هی میگفت هی تعریف میکرد از قیافه فلانی..از مال و اموال فلانی..از هیکی فلانی و من سکوت با یه لبخند احمقانه.. بعد یکی از عصرایی که با هم بودیم یکی از اینا بهش اس ام اس داد و اینم گفت با منه.اونم زد که خوش بگذره. فرداش من سر کار بودم که اس ام اس زد که اره دارم با فلانی(همون که دیشب بهش اس داده بود)و خواهرش میرم بیرون! گفتم منم میام گفت نمیشه!!!باشه برای بعد!اینا بلیط گرفتن برای سینما و.... تموم شد..میدونین کلا 3هفته بود..کلا چیزی نبود که بخواد ادمو نابود کنه اما من انگاری نابود شدم..من نمیدونم چجوری حسمو بگم که متوجه شین..الان میگین که خوب چی حالا تموم شد که شد...اما نمیدونین اخه چجوری غرورم له شد..نمیدونین چه حالی دارم..نمیدونین چقدر از دست خودم عصبانیم. و از دست این ادم!!که من بهش گفته بودم که طرف من نیا..که بزار به حال خودم باشم..چرا اصلا گیر داد؟این ادم نماز میخوند من واگذارش کردم به همون خدا به همون قبله ای که به سمتش دولا راست میشه.... ادامه ماجرا میدونین چی بود؟گفتم برو خوش باش اونم زد که تو هم لطف کن دیگه بهم زنگ نزن! من هیچی نگفتم چیزی نداشتم که بگم..من فقط بغض کردم فقط شکستم..فقط واگذارش کردم اگه چیزی وجود داشته باشه که....... *من اینروزا از جنس خودمون بیشتر بیزار شدم تا پسرا!
[ 91/02/21 ] [ 14:42 ] [ میرا ]
این خط و این نشان
[ 91/02/21 ] [ 13:33 ] [ میرا ]
میای رو مسنجر ...داریم چت میکنیم..اولش خوبم..یعنی تظاهر میکنم خوبم. .بعد اما کم میارم مثل همه این روزایی که کم اوردم مثل تمام این روزای نبودنت... .گریه میکنم و تایپ میکنم..دستمو میگیرم جلوی دهنم که هق هقم در نیاد..میکوبم رو این دکمه های لعنتی. .کلماتم هوار میزنن من میشنومشون تو هم شاید میشنوی که سکوت میکنی...که هی میگم ...میگم خسته شدم میگم دیگه نمیکشم میگم اواره شدم میفهمی اواره یعنی چی؟ سکوت کردی...یه سری کلمه بد پشت سر هم ردیف میکنم و نثارت میکنم و تو باز هم سکوت... میگم تو مرده پرستی میگم تو فقط مرده هارو ادم حساب میکنی میگم برات از اتفاقی که چند روز پیش افتاد که چند قدم بیشتر تا مرگ فاصله نداشتم اما نترسیدم از مرگ.. میگم که اون لحظه خوشحال هم بودم عین یه بچه تخس به این فک میکردم که چه خوب که میمیرم و داغ دیدنم به دلت میمونه! به اینجا که میرسم صدات در میاد میگی تو یه احمق کوچولویی! میگی این حرفارو نزن..اما من عاصی تر از اونم که سکوت کنم ادامه میدم...میگی من دارم همه سعیمو میکنم که یه راهی باز شه بیای اینجا..مگه با هم قرار نذاشتیم میگم نه! اونموقع توهم زدم..من هیچ راهی ندارم واسه اونجا اومدن..میگم اون لحظه حالیم نبود این فاصله چقدر زیاده حالیم نبود نمیشه نمیتونم..الکی به خودم وعده وعید دادم..میگم واقعیت زندگی من اینجاس..تو همین خراب شده..واقعیت زندگی من همین کار مزخرفه که روزی 100بار مرگو به چشمم ببینم..سر و کله زدن با یه مشت زبون نفهم..واقعیت زندگی من اینه..منو چه به اونجا اومدن...میخوای ارومم کنی اما نمیتونی نمیشه. .ادمها یه جایی سرریز میشن اینو بفهم... بفهم چقدر خسته ام..بفهم چقدر حسرت رو دلم مونده...بفهم چطوری دارم میگذرونم لحظه هامو...خنده هامو نبین سر به سرت گذاشتنامو نبین..خودمو ببین خود خودمو بی نقاب...تا ویرونی فاصله ای ندارم...داری بهم امید الکی میدی اما من دیگه نمیخوام بخونم..میخوام برم میخوام ببندم این لب تاپو که 10ماهه شده تنها همدم من...بدون اینکه بخونمت میگم دیگه نگو هیچی نگو میگم دلم میخواد یکی بغلم کنه محکم..بهم بگه همه چی درست میشه...میگی غصه نخور دختر..میگم تو حرف نزن..تو دیگه اصلا حرف نزن....به زندگیت برس به ایندت برس.به اینده دخترت فک کن میگم دروغ میگفتی منم به اندازه اون برات مهمم خودم سرنوشتم..اما همش دروغ بود.. ..تو نگو درست میشه..میگه اگه چیزی عوض نشه برمیگردم..میگم حرف نزن....میگی...میگم...فقط حرف نزن دیگه حرف نزن *اینروزا خیلی تلخم..منو نخونین.. [ 91/02/18 ] [ 11:46 ] [ میرا ]
هنوز هم دیدن عکسای تو مقدس ترین کار دنیاس میام شمع معطرمو روشن میکنم..چراغا خاموش...فولدر عکساتو میارم میزارم جلوم ..زل میزنم به دونه دونه عکسات..حرف میزنم زیر لبی باهات...از دلتنگیام میگم..دست میکشم رو صورتت...رو اون خط افقی بالای پیشونیت...گریه میکنم..گریه میکنم..گریه میکنم...لب تاپو میبندم...دراز میکشم رو تخت..مچاله میشم تو خودم..سردم میشه از اینهمه تنهایی..گریه میکنم گریه میکنم گریه میکنم.. [ 91/02/16 ] [ 21:46 ] [ میرا ]
راستی! من اگر ترا داشتم به کجای این دنیای پر غرور برمیخورد؟ [ 91/02/15 ] [ 2:13 ] [ میرا ]
نمیدونم چرا جدیدا هرجا که میرم خاطرخواه پیدا میکنم!!!!! حتی روناک هم که دیشب منو دید گفت چقدر خوشگل شدی!!!!! نمیدونم یعنی غم دوری تو این شکلیم کرده؟ یا نزدیکتر شدنم به خدا؟! راستی امشب تو کجا بودی که بهم بگی اینقدر تو اتوبان با سرعت نرو؟! تو کجا بودی که با ماشینت پشت ماشینم بیای و نزاری کسی مزاحمم شه؟! تو کجا بودی وقتی داشتم با اهنگ _از تو دلگیرم_ ه.دایتی زار میزدم؟! اصلا تو کجایی که ببینی هرکی میخواد بهم نزدیک شه چجوری بهش زل میزنم و میگم من تنهاییمو دوست دارم...اخه کی میدونه من چی دارم تو تنهاییم؟! اصلا میدونی چقدر دلم بغلتو میخواد؟! بزار یه اعترافی بکنم..دیگه یادم نمیاد روزایی رو که تو بودی...اینقدر بی تو بودن رو کشیدم که یادم رفته بودنت رو...شاید خواب بوده همش...یعنی واقعی بودن اون روزایی که با صدای تو بیدار میشدم؟ روزایی که با کلی ذوق و شوق ارایش میکردم با وسواس لباس انتخاب میکردم و میومدم پیشت؟! یعنی واقعا اون روزا تو زندگیم بودن؟! زندگی خیلی بی رحمه...چه راحت بازی کرد باهام..حالا داره چیکار میکنه؟این ادمای رنگ و وارنگی که داره میزاره جلوی پام کین؟! چرا نمیفهمه من فقط ترو میخوام؟!اینا کدومشون منو میشناسن؟کدومشون میدونن من چی دوست دارم؟کدومشون میدونن من وقتی میرم تو خودم نباید سر به سرم بزارن؟ کدومشون میدونن من چقدر تنها شدم بعد رفتن تو....کدومشون معنی نگاههای منو میفهمن؟ اصلا اینا کدومشون تو میشن برای من؟! چی میخوان از جون یه ادم داغون؟ [ 91/02/12 ] [ 1:39 ] [ میرا ]
خیلی اومدم که بنویسم نشد..نمیتونم انگار یجوریم انگار فلج شدم میرم سر کار میام خونه میزنم بیرون ... خودم نیستم انگاری حس میکنم یکی جز خودم تو وجودمه..داره باهام زندگی میکنه..یکی که انگار میخواد تلافی در بیاره ..تلافی همه عذابی که به خودم دادم رو...عذابم میده...با چشمای من گریه میکنه..با قلب من میشکنه..با دل من میگیره.با صدای من داد میزنه...داره روانیم میکنه اینی که درونمه....الان فک میکنین دیونه شدم حتما..الان میگین دختره خل شد رفت اما باور کنین راست میگم..یکی درونمه واضح تر از این نمیتونم بگم... [ 91/02/10 ] [ 1:48 ] [ میرا ]
نتونستم نشد نخواستم [ 91/02/05 ] [ 10:32 ] [ میرا ]
من بزودی میام پستارو تایید میکنم اما الان خواهشا کمکم کنید بهتون نیاز دارم گفتم کهچند شب پیش خواب هیرو رو دیدم گفتم که خیلی واقعی بود گفتم که لب دریا بودیم حالا بقیه شو بخونید ..من دو روزه حالم اصلا خوب نیست. تو خوابم لب ساحل بودیم هیرو خیلی باهام حرف زد خیلی دلدلری داد...حتی برای هزارمین بار ازم خواست خودمو عذاب ندم..تنها نمونم من بغلش کردم گفتم من فقط ترو میخوام...اونم هی میگفت دختر اینقدر به خودت عذاب نده برو دنبال زندگیت..بعد من یهو حرفی زدم که تو بیداری امکان نداشت بزنم برگشتم گفتم باشه تو واسه من یکیو پیدا کن یکی مثل خودت یکی که مثل تو دوسم داشته باشه هوامو داشته باشه بعد من میرم...بعد اما هیرو بوسم کرد بعد اونجا یه اسانسور بود منو فرستاد اون تو خودش نیومد تو اسانسور "تی"دوستم هم بود..بعد هیرو هلم داد و خودش نیومد..من ضجه میزدم تا عمق وجودم صدای ضجه مو میشنیدم..اسانسوره شیشه ای بود درش بسته شد میکوبیدم به شیشه که باز شه و هیرو هم بیاد اما هیرو با چشمهای پر از اشک لبخند میزد و نمیومد..اسانسور رفت پایین..هیرو موند بالا..تی دستمو گرفته بود دلداریم میداد اما ما از ضجه های خودم از خواب پریدم..خیس عرق بودم... بعد دیروز تی بمن زنگ زد منو برد بیرون و اتفاقی منو به همکارش معرفی کرد..البته این همکارش 3سال پیش منو تو محل کارشون دیده بود و ازم از تی پرس و جو کرده بود و تی هم گفته بود که من بی اف دارم...حالا بعد 3سال ما باز همو دیدیم و جالب بود که یادش بود من 3سال پیش چی پوشیده بودم حتی!! حالا قسمت جالب ماجرا اینه که خصوصیت اخلاقیش عین هیرو..همونقدر حمایتگر همونقدر مهربون همونقدر.... بعد من از دیشب دارم گریه میکنم دارم به خوابم فک میکنم دارم به هیرو فک میکنم دارم به لحظه ای فک میکنم که هیرو منو هل داد تو اون اسانسور شیشه ای..به گریه هام...به تی..و به این پسرک که میگه دیگه نمیخواد منو از دست بده!که تو چشاش عشق هیرو رو میبینم..که حس خیانت داره خفه ام میکنه..که چه ربطی بود بین اون خواب و این اتفاق؟ میدونم بازم نتونستم بگم واقعا چه اشوبی تو دلمه اما میدونم شما میفهمین من چی میگم [ 91/02/03 ] [ 0:5 ] [ میرا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||